نوشته یک دوست

می 18,2008

میای با هم دوست باشیم

هر چی فکر می کنم نمی تونم بفهمم که چرا اینجام. چرا اصلا به قول (ح…) آدمم.

تو فکر میکنی من حالی میبرم وقتی می پرم تو لجن ؟ اما تو خودت خواستی برم . اصلا خودت منو انداختی اونجا .

نمی خوام آبروتو ببرم .خودت بهتر از من می دونی …

بعدش می آم ومی خوام که یه سرکی هم بیرون بکشم . این وسط یکی رو پیدا میکنم که شاید بتونه منو آدم کنه و باز …

آخه مگه خودت نمی گی از لجن هم می شه به همه چیز رسید . مگه گناه من چیه که اون رو هم نمی خوای داشته باشم ؟

تو که آدم نیستی تو دیگه چرا حسادت میکنی ؟ شاید فکر میکنی لیاقتشو ندارم .نمیدونم بازم تو بهتر میدونی . . .

ولی میدونی همیشه اولاش هیچکس (چیز) لیاقت هیچ کس (چیز) دیگه ای رو نداره . اینو خودت بهم گفتی .

همون طور که لیاقت تو رو ندارم و شایدم هیچ وقت نداشته باشم .

بازم داره حسادتت میشه میدونم آخه دارم یه نفر دیگه رو با تو مقایسه میکنم . میدونم قیاس بنده با خداش ظلم در حق خداست .

اما مگه تو به من ظلم نمیکنی ؟

خودت که همیشه ضد حال میزنی چشمم که نداری ببینی یه بنده داره کار تو رو میکنه . حالا تو ای خدای من آویزون تو باشم ؟

یا دستای بنده ی تو رو بگیرم . میدونی مهربونی رو از بنده ات یاد بگیر . چی میشه ما با هم دوست باشیم ؟

خیلی وقتها از خیلی از کارام حالم به هم می خوره .آرزو به دل موندم یه بارم که شده تو رو خدای خودم بدونم .

خم شم و سجده کنم از ته دل . میگن خیلی حال میده . اما من فقط شنیدم . نه اینکه نخواستما نه اما ….

میگن هر جا برم زیر آسمون توام و تو همیشه همراهمی پس چرا میشینی و می ذاری هر غلطی که دلم می خواد بکنم ؟

میدونی دیگه از خودمم خسته شدم . میای با هم دوست باشیم .

با تو راحتم ازت نمیترسم (شایدنشه اسمشو ترس گذاشت ) هر چی دلم بخواد بهت میگم . وقتی قات میزنم میگم لعنت به این خدا . ولی من و تو خیلی وقته که … مگه نه ؟

بعدش آدمات (بنده هات !!!) میآن هر کسی یه تفسیری میکنه . همه میخوان صد و بیست و چهار هزار و یکمین ات باشن .

و باز تو هی چیزی نمیگی و خودت خوب میدونی چی میگم . اما صد و بیست و چهار هزار و یکمین هات فقط بلدن منوبکوبن.

تقصیری هم ندارن . باید یه فرقی بین بنده ات و خودت باشه .

خیلی وقته که به حرفاشون عادت کردم. دیگه به تو لجن موندن دارم عادت میکنم . میخوام تو نذاری . حالا چی میگی

میای با هم دوست باشیم.

مهندس عزیز من

می 12,2008

وقتی که برای ثبت نام به دانشگاه رفتم برای اولین بار اونو دیدم. اون هم خونه ای یکی از دوستام بود که من می خواستم امسال هم خونه ای اون بشم. برام یه دانشجوی تمام عیار بود با اون تیپ دانشجویی اش و کیفش. او ترک بود و اهل شیراز.
بعد از مسائل و قضایایی من از روی اجبار شدم هم خونه ای اونا (این حرف خودشه).
چند روزی گذشت تا اینکه من و اون کمی هم دیگه رو شناختیم و بهتر با هم آشنا شدیم. اون سال آخر رشته مهندسی کامپیوتر بود و پسر خیلی خوب بود(اما خودش زیاد موافق نیست).
اون بهم قول داد کامپیوتر یاد بده اما به خاطر یک بیماری رفت خونه و دیگه پیش ما نیومد. البته قول داد بعد از خوب شدن پیش ما بیاد ولی اون نیومد. البته الان هفته ای دو سه ساعت پیش ما هست و تو همون دو سه ساعت یه چیزایی در مورد کامپیوتر به من یاد میده. اون یه وبلاگم داره که خیلی بازدید کننده داره (ولی به پای بازدیدای من نمی رسه).
بقیه مطالبو می تونید از نظر سوم در آدرس زیر ببینید و دانلود کنید.
http://saansiz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=44
اون به من گفته یکی برای مهرداد(پسر عمویش که یه مدت هم خونه ای ما بود و الان سال اول دانشگاه آزاد آکسفورده) ویکی هم برای هوشنگ(صاحب یکی از سوپر مارکت های زنجیره ای در کرونی)بیارم اما من به اون گفتم اول افشین بعد هم خونه ای های خوبم(هرکدام چند سری) بهد اگه چیزی تهش موند برای اونا . من از اون دیگه کسی رو معرفی نکنه چون ظرفیت پر شده و حتی چند برابر ظرفیت.
عباس جان خیلی دوستت دارم.

دکتر شریعتی

مارس 6,2008

رستني‌ها کم نيستند ،
من و تو کم بوديم !
خشک و پژمرده و خاموش ،
تا روي زمين خم بوديم …
ديدني‌‌ها کم نيستند ،
من و تو کم ديديم !
بي‌سبب از پاييز ،
جاي‌ ميلاد اقاقي‌ها را پرسيديم…

چيدني‌ها کم نيستند ،
من و تو کم چيديم !
وقت گل دادن عشق به روي دار قالي‌ ،
بي‌سبب حتی پرتاب گل سرخي‌ را ترسيديم …
گفتني‌‌ها کم نيستند ،
من و تو کم گفتيم !
مثل هذيان دم مرگ از آغاز ،
اینچنين درهم و برهم می گفتيم …